۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

حس محال


من روز خود را

با آفتاب روی تو

که از پشت چشمانت دمیده است

آغاز میکنم

من با تو مینویسم و میمانم

تمام نوشته‌هایم

ارزانی تو

من با تو میگویم و میخوانم

و از شوق این حس محال

که دستانم درگیر دستان توست

به جای راه رفتن

پرواز میکنم اوج میگیرم و بالا میروم

میدانی؟

آن لحظه که خاموش در میان ازدحام مینشینم

تو را می بینم

و به موسیقی نگاه تو

گوش فرا میگیرم

و غیر از تو

هرچه هست

هر که هست

فراموش میکنم.

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

خواهم ماند



هرخاطره‌ای خاطره‌نمی شودوهردردی دردنیست،تاآن راهمانندکاغذی مچاله‌کنیم.خاطره‌ جان داردوزنده‌ می ماند،بایدهمراه‌ روحمان تاهمیشه‌جاودانه‌بمانیم.خاطره‌ بایدبسوزاندوخاکسترکندوبماند،همانطورکه ‌مهربانی توبامن کرد.

حسین مهربانم،بعدازدیدن وحرف زدن باشمادچارغریبی بیشتری شده‌ام.اوایل آشنایی حس می کردم شایدنوعی دلتنگی معمولی باشدوبارفتن وگذشتن زمان ازبین می رود،فکرمی کردم ازآن احساسهای زودگذریست که ‌باگذشت زمان نابودخواهدشد،سعی کردم باخودم کلنجارروم،سرم رابگذارم توی کتاب ونوشته‌هایم،امانشد.چه ‌بوددردل وصورت مهربان توکه ‌دلم راربود؟چه ‌بود درچشم های غریب توکه ‌روحم راازجسمم جداکردوباخودبرد؟آن شعله ‌که ‌میان من وتودرگرفت درسینه‌ام لهیب شده‌.

خوب میدانم که‌این یک عشق ساده‌ نیست،من عاشق روح توشده‌ام،روحی که‌آشناوبزرگ است.خواهش می کنم که‌مراتنهانگذاروبرایم بمان.دوستت دارم وتاهرزمان که ‌بمانی برایت خواهم ماند.......

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

خوشبختی



خوشبختی همین جاست،میان دستان من وتو.همیشه‌یادمان داده‌اندحتما"جاده‌ای برای خوشبختی وجوددارد،اماغافلیم ازاینکه‌خوشبختی همین جاده‌ایست که‌پیش روداریم.

اگرمن وتوباشیم حتما"خوشبختیم،همین حالا،همین جاکه‌دستانمان کناردستان هم است.خوشبختی همین شب هاوروزهایی ست که‌به‌هم می اندیشیم،همین فکرکردن هاوتصورهای زیبای من وتوست.

خوشبختم،خوشبختی،تاهرزمان که‌داشته‌باشمت،داشته‌باشیم.دوستت دارم،دوستم داری،تاآن زمان که‌هنوزازهم لبریزیم وهیچ خلایی ازمن،ازتو،درمانیست.پس می مانم،پس بمان،تاهمه‌ بگویندمن وتوخوشبختیم.....

تقدیم به‌ کسی که‌به‌من زندگی تازه‌بخشید
تقدیم به‌حسین عزیزم

روزگاران



روزگاران سپری شد،

ولی قصه‌ی ما

همچنان اول وصف است دراین کلبه‌ی تار.

قصه‌ی لیلی ومجنون به‌پایان آمد،

ولی امامن وتوچشم به‌فرداداریم،

چشم به‌فرداکه‌شایدبتوان

عشق فرهادبه‌شیرین سازیم!

من وتو

چشم به‌راهیم که‌شایدبرسد

حرفی ازجانب عشاق دراین کلبه‌ی تار.

سخن عشق تمام می شودومی گذرد

ولی امامن وتو

عشق دروغین داریم......

تنهایی



هوس تنهایی کرده‌ام!انگاردلم جای خلوتی رامی خواهد،انگاربه‌صدایت نیازداردتاآرام بگویی:دوستت دارم درست به‌اندازه‌ی شمارش ستاره‌ها،ومن باصدایت دردرون خودگم شوم،بغض کنم،امابغضم رانشکنم تانفهمی من هم دوستت دارم وبگویم:بس است،بگودوستت ندارم!وتوآرام وبغض کرده‌بگویی:دوستت ندارم!!!ومن ازشنیدن آن تهی شوم ودوباره‌هوس کنم که‌دوباره‌صدایت ازپشت دیواربلندسکوت وپنجره‌های شکسته‌بیایدوآهسته‌بگویی:هرچه‌به‌توگفتم دروغ بود،همیشه‌دوستت دارم!!!

می دانی،رفتن وآمدنت،خنده‌وگریستنت،آشتی وقهرکردنت،عشق ونفرتت،فریادوسکوتت،یادوفراموشیت،بودن ونبودنت،همانندکوهی سنگین است.اتفاق من وتوازاول هم نبایدمی افتادواکنون که‌افتاده‌نمی توانم آن راازصفحه‌ی ذهنم پاک کنم،نمی توانم تمام عشقم رافراموش کنم،اماشایدپاک کنی باشدکه‌مرابرای همیشه‌محوکند....

انتظار



می خواهم بگویم آزارم نداده‌ای،فقط دراتتظارم گذاشته‌ای!می خواهم بگویم نگران من نباش،دردمن فقط دوری توست!می خواهم بگویم دوستت دارم حتی اگرکنارمن نباشی،حتی اگربازنگردی!

می دانم.همه‌می خواستندهوای من ازسرتوبیفتد،اماهوای توهمیشه‌درسرمن است،تودنیای منی اماتو خواستی تنهابمانی،نمی دانم آیامی توانم بازتحمل کنم؟نمی دانم بازخواهم توانست بی توبمانم؟

امامی دانی،این راخوب می دانم،حتی اگرنداشته‌باشمت بازهم تاابددوستت دارم...

بدرود


می خواهم بگویم بدرود...

امااین رابدان توخواهی بودبامن،توخواهی گشت درون قطره‌های جاری میان رگهایم،توخواهی بودهمانندبوسه‌ایی که‌صورتم رامی سوزاند.می دانی؟ازتویک چیزیافتم وآن هم این بود:عشق بزرگی راکه‌درزندگی من بیرون آوردی،درتوسرزمینی نیافت ودرجزایرتاریک توراه‌گم کرد.من توراپس ازطوفانی سردپس ازآن هوای باران شسته‌یافتم.دل زمین رامی کاوم تاغاری عظیم برایت بسازم تاتودرامان باشی.دیگرنیندیش برتمام تلخی هایی که‌میان ماگذشت،همه‌رابسوزان وخاکسترش رابه‌بادبسپار.اینک باقلبی بزرگوسهمی ازخون که‌توبه‌من هدیه‌دادی برای همیشه‌تنهامی مانم واکنون که‌دستانم پرازخاطرات خوب توست به‌من نگاه‌کن،من درهمه‌ی ساعتهابه‌انتظارتواموزمانی که‌اندوه‌نفرت انگیزازراه‌می رسد،می خواهم حلقه‌بردرتوکوبم!،وآنگاه‌که‌تنهای تنهایی بامن سخن بگو.بگو:من منتظرتوهستم وخواهم بود.

تومی دانی هرجاکه‌باشم،به‌زیرباران یازیرآتش.عشق من منتظرت خواهم ماندودرانتظارتوخواهم بود.وقتی به‌تومی گویندکه‌دوستت ندارم،به‌یادآورپاهای خسته‌ام رادرشب که‌درجست وجوی رؤیاهای توبود،اگربه‌تومی گویندفراموشت کرده‌ام،باورنکن.

توراچه‌کسی؟چگونه‌؟باچه‌حسی می تواندازقلب من جداکند؟من دراین لحظه‌هاکه‌همه‌می گویند؟دوستت ندارم،فراموشت کرده‌ام.برای تومی نویسم :دوستت دارم ومی گویم:تاهمیشه‌دوستت دارم....

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

قصه‌



توبه‌من می خندی،

من تورامی خواهم!

توخودت میدانی،

که‌توراساده‌ترین قصه‌ی خودمی دانم،

تومرادوست بدار

من توراخواهم خواست

وهمیشه‌این را

من به‌توخواهم گفت:

تاهمیشه‌،تاابدعاشقت میمانم......

ساده‌


سلام،خوبی؟

می خوام ازته‌دلم باهات حرف بزنم.میای باهم ساده‌باشیم؟میخوام باهات ساده‌حرف بزنم.ساده‌بنویسم تاتوهم ساده‌بخونیش،ساده‌ی ساده‌!شایدبه‌نظرت قشنگ نباشه‌امااینجوری راحتترم،می خوام توهم بامن ساده‌باشی،صداقت قشنگه‌،نه‌؟اشکالی نداره‌ازت یه‌سوال بپرسم؟نگی فضوله‌!!!

می تونی اسم ده‌تاازآخرین هنریشه‌هایی که‌اسکارگرفتن روبگی؟آره‌؟یادت نیست؟بلدنیستی؟نگران نباش،مطمئن باش هیچکس بلدنیست یااصلا"یادش نیست!

حالاواست ساده‌ش میکنم.می تونی اسم سه‌تاازمعلماتوکه‌درتوتاثیرمثبت داشتن روبگی؟می تونی بگی بهترین مشوق وبهترین کس زندگیت کیه‌؟می تونی اسم چهارنفرازکسانی روکه‌خیلی دوسشون داری روبگی؟آره‌؟تونستی؟یادت اومد؟

زندگی همیشه‌اسکاروبرنده‌شدن ودیدن آدمای معروف نیست،زندگی ساده‌قشنگه‌،زندگی یعنی اونایی رو که‌دوست داری همراهت بودن،تورودیدن،ارزشتو دونستن،کنارت بودن ومی مونن،مهمترازهمه‌توبه‌فکرشونی،دوسشون داری.

حالادیدی؟واسه‌همینه‌می گم سادگی قشنگه‌!نه‌؟

من دوسش دارم،بیاتوهم دوسش داشته‌باش .

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه


مرداب،

هق هق مچاله‌ی آرزویی ست،

وغوکان مینوازند

نوای بی کسی نیلوفری را!

چه‌دل تنگی داردآب.

آن هنگام که‌شب چادربه‌دل مرداب می زند

وآرام آرام

سیاهی به‌چشمان سبزعاریه‌!

چه‌هوایی داردرقص موزون نگاهمان،

وباچه‌حسی غوکان

برلاشه‌ی پروانه‌ای خفه‌شده‌درآب

می خوانندآوازشان را،

وچه‌حالی دارد

فضای یخ زده‌ی دستانم

برای........

نگین های سیاه‌



مردمتفکرانه‌،چشم درچشم مقابل بانوایستاد،کلاهش راباحرکتی موزون برداشت وباوقارخم شدودستان بانوراغرق بوسه‌کرد.چشمان بی رمق بانوحس آهوهای رمیده‌ازشلیک رافهمید.مردمکانش زانوزدند:نه‌دست بردار،شهرهنوزچهله‌نشین است!

مردپوزخندی زدوکلاه‌برسرگذاشت،دستی بانورابه‌صندلی پیوندداد.مردبه‌گوشه‌ای رفت تابرق نگینهای سیاهی راکه‌به‌لباس بانویش سنجاق کرده‌بودراتحسین کند!

نگاه هاقیام کردندوبااضطراب دستانش راپشت لبخندپنهان کردوگفت:شعر!!! گوش های بزرگ دست به‌چانه‌منتظرماندند،بانونفسی کشیدولرزش صدایش راپنهان کردوگفت:شعر...

دستهای متفکرانه‌بالارفتندونگین های سیاه‌براق رایکی یکی به‌غارت نقدبردند.دهان مردراباکلاهش بستندوزندانی جیبشان کردند! بانوتلخ گریست وصورتش پرازچروک شدوسپس کم کم مچاله‌شد!

مرداندیشید:چشمش زدند؟؟؟ یادم باشداین بارنگین های آبی به‌لباس بانویم سنجاق کنم.......

مرزناممکن


دوستت دارم!

بی آنکه‌بخواهمت،

نهایت عشق است این.

آن وعده‌ی دیداردرفراسوی پیکرهاست!

آدمی بودن،

حسرتا،

مشکل است درمرزناممکن،

نمی بینی؟؟؟

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه



همه‌ی روزهای هفته مال تو. بیا و بلند بلند سکوت حرفهای روشن مرا گوش کن. هرکس به دیدنم آمد گل یخ دستش بود. تو اما با خودت کمی از حروف باران زده را بیاور. کلمات و حرفهایم همگی تشنه‌اند. نمیدانم چرا سایه‌ات را از روی دیوار آرزوهایم پر میدهند. نمیدانم چرا هرچه خواستم به تو نزدیکتر شوم از تو بیشتر و بیشتر دورشدم. فاصله‌ها ، سردی دستها ، صداهای بغض کرده و خستگی پاها همه از دوری تو میگویند. راستی گوش کردی؟ دارم یاد میگیرم ساده دروغ بگویم، بگویم حالم خوب است، بگویم من میتوانم باز هم دوری ات را تحمل کنم. حالا تو قضاوت کن وقتی دروغ میگویم شبیه کلاغ نمیشوم؟ صدایی آمد، صدایی که بی شباهت به آواز شبانه‌های غمگین نیست، صدایی که بی شباهت به خورشید و ماه نیست، صدایی از ستاره‌ای که تازه ماه شدن را یاد گرفته.‌ شاید باز هم دروغ میگویم، ستاره‌ای که ماه شدن را یاد گرفت، از ماه نور گرفتن را فراموش خواهد کرد. ببین گلم! ببین چقدر کلمه کنار هم چیده‌ام تا تو زاده شوی. تو از جنس کلمه و آوازی، تو از جنس آزادی و سکوتی. بیا بنشین کنار این همه کلمه‌ی ماتم گرفته ، کنار دستانم ، کنار سکوت. باز هم نسیم بوی نفسهایت را برایم به ارمغان آورده با حس هر دم و بازدمت یک آن به عمرم افزوده خواهد شد. پنجره‌ بوی باد، باد بوی تو و من .........

حالا بیا ، بیا در کنار سهمی از دلتنگی من بنشین ، میخواهم همرنگ چشمانت سکوتی کنم به سنگینی آواز تو.

میخواهم تا آخر دنیا ببوسمت.

مترسک


پاییز و مزرعه و زردی گندمزار

افتاب پاییز و مزرعه‌ی زرد و ...

گندمزار و مزرعه و پاییز

مترسک میدانست

تا او باشد کلاغها

از گرسنگی

خواهند مرد

فردایش

مترسک خود را کشته بود

مترسک تازه کلاغها را فهمیده بود ...

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه



درپشت دیواربلندسکوت


حرفهایی ست به اندازه ی تنهایی بزرگ غمهایم


به‌ بزرگی همه ی آرزوهای خفه شده دردرونم


به وسعت اشکهای جمع شده درچشمانم


پس،


به‌ یادوخاطره ی آرزوهایی که میمیرند،


سکوتی خواهم کرد


سنگین ترازفریاد تو...‌

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه


گفتی:دوستت دارم ورفتی،

ومن

حیرت زده‌به‌ گام های شمرده‌ شمرده‌ ات نگاه کردم.

درکنارم

سایه‌ هایی ازجنس دلتنگی وغم

نگریستم،

تاگیج شدم و

لبخندزدی و

من تسلیمت شدم،

گفتم:

هستی ام تویی،توهستی ام نباشی من درنیستی ام.

گفتی:

بخندبرتمام درست هاونادرست ها.

واین،

پیش ازقصه ی لبخندتوبود...

حواسم بود،

تنه‌ ات به‌ تنه‌ ام خورد

تاتمام شعرهایم را

بابهار

ازجیبم بزنی،

حالا:

همه ی آنچه مینویسم تورادوست دارد.

لط‌فا":

بمان تاشعرهایم برای توبنویسند،

آنی که‌ دوستت دارد،منم...

برایت خواهم نوشت از ته مانده ی غرورم ودلی تهی که‌ تنهاازتومی نویسدوچشمانی به‌ راه‌ مانده‌ ی منتظرودردی که‌ تنهابادیدن توتسکین می یابد.ازهمه وهمه،ازتمام دیدن وندیدن هاکه‌ نشان نبودنت رامیدهد.رفتی وتنهایم گذاشتی،و‌حالامن ماندهام ودست نوشته‌ هایم،که تنهاوتنهابرای توست ومن تمامی نامه‌ هایی رابه آدرسی که‌ ندارم پست میکنم...

روزهایی که گذشتند تنها جزئی از خاطرات منند که خوبهایشان لبخندی دست به گردنشان می اندازد و تلخی هایشان هم پشت یک سرگرمی علی چپ پیچیدن پنهان میشوند، پس همه‌ی سپری شده‌ها خاطره‌اند و بس و ما خودمان خاطره ‌سازیم. باید حواسمان جمع حالمان باشد که آینده گذشته‌اش میکند. روزهایت را سامان بده سعی کن لطافت و ظرافت و آرامش امروز، فرداهایت را پوشش دهد و خاطره‌هایت را شیرین. همه‌ی خشونتهای زندگی پله‌اند برای متعالی شدن روحت، آنها را هم دوست داشته باش. با بیدار کردن دوست داشتن در وجو‌دت ،لطافتی که روحت، آنرا دارد را دوچندان کن و بخند به‌روی همه‌ی بغض ها. تقصیر هیچ چیز و هیچکس نیست وقتی گاهی اتفاقی اتفاق می افتد یا اتفاقی اتفاق نمی افتد ما آمده‌ایم که تجربه کنیم کامل شویم و برویم تا تولدی دیگر. پس همه چیز میگذرد، پس همه‌ی حسها چه خوبشان چه بدشان گذرایند. پس به روی همه‌ی آنها بخند.

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

درباره‌ی من

من شیما هستم.22 سالمه.این وبلاگ نوشته‌های خودمه. دوست دارم اگه خوندینش نظر بدین. ایمیل آدرس من اینه:
JOOTEM_NICE@yahoo.com
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، چه خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند......
حمید مصدق