
وقتی آمدی وگفتی می خواهم دلت رازنده کنم،من سالهابودکه دلم مرده بود،سالهای سال بودکه نگاه های آشناراغریب کرده بودم،امادردمردن راکاملا"فراموش کرده بودم.ازآخرین باری که دلم مرده بودودیگرجایی برای هیچ چیزوهیچکس نداشت سالهامی گذشت ومن هنوزهم ازبه خاطرآوردن گذشته وحشت دارم وهنوزهم دلم می ریزد!
هنوزجای زخم هایم التیام نیافته بودکه تودلم رازنده کردی،آرام آرام دستانم راگرفتی. هنوزسردوراهی شیرینی زنده شدن وتلخی مرگ مانده بودم،امااین راهم خوب می دانستم دوباره تلخی مرگ راپس اززنده شدن خواهم چشید.
دستانش راباورکردم ودوباره متولدشدم،حالاسنگینی عشق برسینهام بیشترازتلخی مرگ برشانههایم است!بعضی اوقات مرگ رافراموش می کردم،امادوباره خیالش درنقطه نقطهی زندگی ام پراکنده بود. زندگی باهمهی پستی وبلندی اش درمن شدیدترمی شد.مثل دیوانههابه جای اینکه ازهم دورشویم،درهم بیشتروبیشترغرق می شدیم.ترس مرگ درمابه وفورمی رفت ومابه آن اهمیت نمی دادیم.
پس ازگذشت عشق ودوست داشتن وعادت،مرگ امد،باهمهی سنگینی اش،باهمهی واهمه وتلخی اش،دوباره بازگشت!
مرداب،تمام قایق های کاغذیم رادرخودغرق کردومن تمام نیلوفرهای آبی اش راپرپرکردم،من بادبادک مهتاب راپاره کردم،ومهتاب موهای عروسک مراکشیدومن به عکسش درحوض سنگ انداختم!
چشمانمان خیس شده بود،مرگ دریک قدمی ماایستاده بود،نگاه سردی کردوچشمانمان رابست.
اکنون من درژرفای مرگ فرومی روم،دوباره میان غربت وسیاهی وسکوت وخاطرات ماتم گرفته وقلم هایی که فقط خط خطی می کنندوورق هایی که فقط مچاله شدهاندوکتاب هایی که درآنهاهیچ چیزنوشته نشده،تنهامی مانم!......