۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه


پس اینها،همه‌ی داشتن و نداشتن ها،همه‌ی بودن ها ونبودن ها،همه‌ی خوبی ها وبدی ها،همه‌ی اینها اسمش زندگی ست! دلتنگی های من برای تو،دلتنگی های توبرای من،دلخوشی های اوبرای اوودقیقه‌ های مابرای ما.

مابیداریم،چون زنده‌ایم ورستگاروسعادتمندچون برگزیده‌ شده‌ایم برای زندگی،برای بودن،برای عشق وخوشبختیم چون هنوزبرگستره‌ی ویرانه‌های وجودمان جایی برای گنجشک عشق باقی ست....

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

خداوند


من خداوندرادرمعصومیت کودکان،درمیان نگاهشان یافتم.آری خداوندشدت وضوحش رادرمعصومیت کودکی آشکارکردکه‌ بی گناه بی گناه بود.

دلم شروع می کندبه‌ تپیدن،دلم آنقدربلندبلندمی تپدکه‌ بهتم می زندومی دوم تاازلای انگشت کودکان خداوندرابگیرم.....

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه


شهرپرنده‌هاکجاست؟وقتی طلوع سردادمن آن بالابودم،درست نزدیک آسمان،پشت دستان شیشه‌ای تو،محوخودتوبودم.توخوب می دانستی که‌من چه‌بازی غریبی راشروع کرده‌ام،توآبی ترازآسمانی یاشایدنیلی ترازدریاومن به‌هرچه‌رنگ آبی بودحسودی می کردم.دستانم راکناردستانت گذاشتم مثل دیوانه‌هاثانیه‌هارامی شمردم ومی بوییدم وتمام می شد،دوباره‌می شمردم ومی بوییدم وتمام می شدومی دیدم کنارتوحتی بازهم دل من کوچک وتنگ است.نمی دانم چراهرچوخواستم دلم رابزرگترکنمتاتودرآن جای بگیری نتوانستم،شایدبه‌خاطرروح بزرگ توبود.توبه‌من زل زده‌بودی ومن چشم هایم رابه‌تووتوهنوزنمی دانستی من چه‌بازی غریبی راشروع کرده‌ام.دردستان آبی ات همه‌ی معصومیت زندگی رادیدم ودلم لرزید،دلت هم مثل دریاشبی بود،اصلا"انگارتکه‌ای ازآسمان بودی که‌روی زمین افتاده‌ بودآنهم درست درقلب تو.من باهمه‌ی سبزی دنیاتمامی حرمت آن دستهای آبی رادیدم وتازه‌ فهمیدم خداهم آبی ست.شهرپرنده‌ها همان چشمان توست....

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه


درزندگی عشق بایدممکن باشد،حتی اگردربازتاب آن پاسخ آنی وجودنداشته‌ باشد.عشق تنهادرصورتی زنده‌ می ماندکه‌ امیدی برای فتح معشوق باشد.نمی دانم روزگاری می شودکه‌ بی شک بگویم من با توام وتویکی ومن یکی؟تومنی یامن توام باتوام یاتو،تویی.می توان توبودومن نبودوتومن هستی شوی ومن تونیستی،چون تومن باشی ومن تو،این رابدان هردویک تن می شویم ومن درتوگم می شوم،نه‌ گم شدن زیبانیست،می گویم تقدیرمن این بود....

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه



اگه‌ نوشته‌هام یه‌ روز تموم بشن.اگه‌ دیگه‌ نتونم مهربون باشم،اگه‌ نخوام قشنگی هاروببینم،اگه‌ یه‌ روزبغض کنم ونتونم بغضم روبشکنم،اگه‌ بی صداشم وتو گلوم فریاد بکشم،اگه‌ برم ودنیاروتنهابزارم، بازم میگم دوست دارم.....

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

زیبا ترین شعر دنیا




آب آب
بابا آب بابا آب
آی باکلا آی بی کلا
دیونه کیه عاقل کیه
جونور کامل کیه
وایسته نیاربه عزتت خمارم
حوصله هیچ کسیو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخمو می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟
اون همه افسانه وافسون ولش؟
این دل پرخون ولش
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب رون معناش چیه؟
این همه راز،این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا
ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟
تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
شعر از: زنده یاد حسین پناهی

+





مرگ



وقتی آمدی وگفتی می خواهم دلت رازنده‌ کنم،من سالهابودکه‌ دلم مرده‌ بود،سالهای سال بودکه‌ نگاه های آشناراغریب کرده‌ بودم،امادردمردن راکاملا"فراموش کرده‌ بودم.ازآخرین باری که‌ دلم مرده‌ بودودیگرجایی برای هیچ چیزوهیچکس نداشت سالهامی گذشت ومن هنوزهم ازبه‌ خاطرآوردن گذشته‌ وحشت دارم وهنوزهم دلم می ریزد!

هنوزجای زخم هایم التیام نیافته‌ بودکه‌ تودلم رازنده‌ کردی،آرام آرام دستانم راگرفتی. هنوزسردوراهی شیرینی زنده‌ شدن وتلخی مرگ مانده‌ بودم،امااین راهم خوب می دانستم دوباره‌ تلخی مرگ راپس اززنده‌ شدن خواهم چشید.

دستانش راباورکردم ودوباره‌ متولدشدم،حالاسنگینی عشق برسینه‌ام بیشترازتلخی مرگ برشانه‌هایم است!بعضی اوقات مرگ رافراموش می کردم،امادوباره‌ خیالش درنقطه‌ نقطه‌ی زندگی ام پراکنده‌ بود. زندگی باهمه‌ی پستی وبلندی اش درمن شدیدترمی شد.مثل دیوانه‌هابه‌ جای اینکه‌ ازهم دورشویم،درهم بیشتروبیشترغرق می شدیم.ترس مرگ درمابه‌ وفورمی رفت ومابه‌ آن اهمیت نمی دادیم.

پس ازگذشت عشق ودوست داشتن وعادت،مرگ امد،باهمه‌ی سنگینی اش،باهمه‌ی واهمه‌ وتلخی اش،دوباره‌ بازگشت!

مرداب،تمام قایق های کاغذیم رادرخودغرق کردومن تمام نیلوفرهای آبی اش راپرپرکردم،من بادبادک مهتاب راپاره‌ کردم،ومهتاب موهای عروسک مراکشیدومن به‌ عکسش درحوض سنگ انداختم!

چشمانمان خیس شده‌ بود،مرگ دریک قدمی ماایستاده‌ بود،نگاه سردی کردوچشمانمان رابست.

اکنون من درژرفای مرگ فرومی روم،دوباره‌ میان غربت وسیاهی وسکوت وخاطرات ماتم گرفته‌ وقلم هایی که‌ فقط خط خطی می کنندوورق هایی که ‌فقط مچاله‌ شده‌اندوکتاب هایی که‌ درآنهاهیچ چیزنوشته‌ نشده‌،تنهامی مانم!......


درگوشه‌ای خلوت

کودکی آرام،

دوچشمان سیاهش رابرحضورسنگین مردمان خسته‌ی غمگین

نقش بسته‌

خوب می داند که ‌دیگر

هیاهوونیازش

همدمی یکرنگ نیست

وآنی که‌آرزوها ووجودش را

چوجان جانان می پایید

رخت بربسته

‌ووجودش ازوجودواقعی

خالی ست!

وخیالش آنچنان باخاطراتش خوش

که‌گویی همه‌ را

همه‌ وهمه ‌رادرخواب می دیده‌.

ناگهان،

صدای زجه ‌ودردی

روح کوچکش رابه‌خودآورد

،به‌خودآمدوخواند

مونس اوقات غمگین خیالش را!

ولی افسوس،

که ‌باچند حرف خوب وزیرکانه

‌خیال خوب مادرراربودند

واو.....

ذهن آشفته ‌وحیران خودش را

بعدازاین اوضاع ووضع وحال ما،

چه ‌بودست وچه ‌خواهد شد؟؟؟

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه



چه‌ صبح زیبایی!

امروزهمه‌ی جیک جیک هاازصلح وآزادی وآزادگی خبرمی دن.چه‌ دل انگیزه‌!انگارتودنیای بزرگ زمین دیگه‌ خبریازجنگ نیست،پرنده‌هامیگن من خودم شنیدم!حتی شنیدم که‌ میگفتن دیگه‌ نمی خوان کسی براشون دونه‌ بریزه‌،آخه‌ دیگه‌ اونقدرگندم سبزشده‌ که‌ هیچ جنبنده‌ای گرسنه‌ نمی مونه‌!

گنجشک هامی گن دوای همه‌ی درداپیداشده‌،آدمابه‌ جای بمب های اتم شعرمی سازن،سازهاهمه‌ نوای عشق رودارن،زاغ هادیگه‌ خبرای بدبدنمی دن،قرارشده‌ همه‌ی روزای خدابهار بشه‌،مشروط به‌ اینکه‌ ماهم بخوایم.

اینوگنجشک هامی گن،من خودم شنیدم..........



حسین مهربانم:




دروغ می گویم اگرمی گویم دوری ات رامی توانم!می خواهم روایت همه‌ی نوشته‌های بی بال وپرم باشی.می خواهم تورا،تمامی تورابه‌ هرشیوه‌ که‌ دوست ترمی داری،اول شخص یاهرگونه‌ی دیگر روایت کنم!




دیگرنوشته‌هایم آکنده‌ ازعطرروح تواند.تونفیس ترین طرحی هستی که‌ هرچه‌ بیشترمی نویسمش گوشه‌های ناگفته‌اش بیشترمیشود.دروصف تومن گیج شده‌ام انگارنوشته‌هایم راتویی که‌ می نویسی.هرجاکه‌ بخواهی می بری وعاقبت پایانش رالبریزمی کنی ازاندوه‌.




دراین هیاهوکه‌ دیگرهیچکس صدای دیگری رانمی شنودبالبخندمی گویی :(دوستت دارم،دوستت دارم!!!) واین پایان نوشته‌های من است......



هرچه‌ فکرمی کنم نمی توانم بفهمم چگونه‌ شروع شد؟حتی نمی دانم اول توشروع کرده‌ بودی یامن؟اصلا"چه‌ اهمیتی داردکداممان شروع کردیم؟تنهانقطه‌ای که‌ لابه‌ لای تصاویرمبهم وسرگردان ذهنم به‌ خاطرمی آورم این است:عاشقت شدم....

آن هنگام که‌ چشمم به‌ توافتاد،حس مبهم وشیرینی درتک تک سلول هایم نوسان کرد.حس من ازتوهمانندباران ملایمی ست که‌ برسطح روحم می بارد.چیزی دراعماق وجودم می جوشدوحس غریبی به‌ من می گویدتفاوت کوچکی که‌ رفته‌ رفته‌ بزرگ وبزرگ ترمی شودودیگربرای کتمانش دیراست!

من محونوشته‌هایم می شوم وبه‌ توفکرمی کنمومنتظرت می مانم وکسی نمی داندکه‌ دیگربرای دوست نداشتن توخیلی دیرشده‌ وبه‌ این می اندیشم که‌ هیچ چیزنمی تواندبه‌ اندازه‌ی توبامعناباشد.ای کاش می توانستم ابزاری بسازم که‌ به‌ کمک آن بتوان طعم وبوورنگ وجنس ولطافت وزیبایی روح تورامثل ابعادیک تکه‌ سنگ اندازه‌ گرفت!

فاصله‌ میان من وتوازجنس زمان نیست،درست همانندیک تکه‌ سنگ هم فضارااشغال می کندوهم وزن داردوسنگین است.دلم ازچیزی که‌ نمی دانم چیست انباسته‌ شده‌.تردیدمبهم ام رابه‌ یقینی روشن تندیل می کند:عاشق شده‌ام!تصاویرخواب زده‌ی ذهنی ام باواقعیت آمیخته‌ شده‌ ومن مرزرؤیاوبیداری راگم می کنم..............


باتوبودن رابرای آغاززیبایی ومهربانی شروع می کنم.هرچه راکه بوده ‌وگذشته فراموش می کنموهرچه‌ راکه‌ ازتوست فرامی خوانم!به‌ تویی که‌ میدانم هستی ومراازآنچه‌ که‌ هستم فراترمی بری،توبرایم بهترینی پس بهترینهارابه‌ توخواهم دادوبه‌ توخواهم گفت:دوستت دارم ومی خواهمت چون هرچه‌ احساس زیباست به‌ من داده‌ای،احساسی که‌ درآن دیگرتنهایی رااحساس نمی کنم.

تصورنیست،رؤیاهم نیست وحقیقتی ممکن که‌ برایم آغازشده‌ رامی پرستم.می دانم که باتوعاشقترینمپس همه‌ی عشقهای دنیاارزانی تو،درعشق من وتوتحقیرشدنی نیست پس هرچه‌ غروربودراکنارمی زنم تاتورابهترببینم.

فقط می خواهم بگویم تاپایان دنیادوستت دارم وتازنده‌ام کنارت می مانم.......

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

قلم

قلمی که‌ به‌ زیبایی دلبری طنازدردستان من می رقصدوبه آرامی چکیده‌ی افکارم رابرروی قلب سفیدجریده می آورد،وجودم است،بلکه‌ ازوجودم نیزباارزشتراست،اوست همدم وتنهارابط مستقیم من بادنیای ذهنم.


ای قلم به بزرگی قطره‌ قطره‌ جوهرپاکی که درهربارحرکت خودبه نشانه‌ی نمادی برای دیگران برصفحه‌ی کاغذمی ریزی وبه شفافی حضورتوبه صفاوصادقی وجودت که بدون شک تنهاموجودی هستی که‌ بدون کوچکترین دخالتی اعم ازحب وکینه وبغض اظهارنظرافکاردیگران رامنتقل می کنیوبزرگی مقدمت که همنشین هربزرگی وعالمی،هرجاهل وخاێنی واستواریت که‌ هرچیزی رامگرخودت،هیچکس نمی تواندآن طورکه‌ هست پاک کند.


قسم می خورم که‌ هیچگاه ازدایره‌ی اتصاف بیرون نروم وهرگزوجودت رابه‌ ملال وهذلیات نامنفوش خسته‌ نکنم وشرافتت رابه‌ خاطرخوش آمدن دیگران لکه‌دار نکنم.


به‌ پاکیت قسم می خورم که‌ تورارابطی برای رسیدن به‌ هدفی والاوسعادتمندگردانم.


ای قلم به‌ بزرگی وبزرگواری گذشتگان که‌ حرمتت راپاس نگاه داشته‌اندسوگندیادمی کنمکه‌ هرگزحرمتت رانشکنم وتورازمانی بفروشم که‌ آبروودینم رابه‌ یک جوفروخته‌ باشم.


قلم تووجودروح واستیلای سیادت وبزرگی نعمت های خداوندی.......

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه



تنهاآمدم،تنهای تنها،هیچکس حتی ذره‌ایی همراهم نبود.تنهادنیارادیدم،تنهادستانت راحس کردم وتنهاباتوخوگرفتم.تنهای تنهابه‌ تواندیشیدم،تنهاتوراخواستم،تنهای تنهابه‌ سرانجام تووفردایت فکرکردم،تنهاپایان کارمان رادیدم،تنهای تنها.

تنهادلم راباتوقسمت می کنم،تنهادستانم رابه‌ تومی دهم وتنهاتورالمس می کنم.تنهای تنهاخواهم بود.تنهایی بامن هم خانه‌ شده‌،بردلم،برلوح تقدیرم تنهایی حک شده‌.تنهامی نشینم،تنهای تنها،تاتنهاتورامی بینم،برای رسیدن به‌ توتنهای تنها،تاتنهاتوراببینم.برای رسیدن به‌ توتنهای تنها.افکارم تنهابرای تو،جسمم،روحم،تنهابرای تو.پس خودم می مانم تنهابرای تو....


تنهابرای حسین عزیزم که‌ تنهاواژه‌ی زندگی من است

بهانه‌ی تو



می دانی؟

عشق ماهنگامی به‌ دنیاآمدکه ‌آنسوی دیوارهاوبادهاوشب وزمین بود،وازاین روست که‌خاک وبادوابروباران نام تورامی دانند.من وتوتنهااین رانمی دانستیم که‌ هنگام عشق کی غرق شدیم؟

توبابهاروگلهایش روییدی،ازاین روست وقتی ازکنارگلهاردمی شوی،گلبرگهاتورامی خوانند.همه‌این رامی دانند،مارازی نداریم،همه‌می دانند،نبودن توقطع نفس های من است!همه‌ میدانندمن باتوروییدم وتوبابهار،بی آنکه ‌نه ‌من بدانم ونه ‌تو!

می دانی؟

به ‌بهانه‌ی توگل وآسمان وهمه ‌نزدیک من است ومن چیزی برای زمستان عوض نخواهم کرد. می بینی اکنون چگونه‌ همچوآتش درمیان زمستان،روزهایش راآتش میزنم تاتوبازگردی؟

بی توقلب من هرگزنغمه‌ایی سرنخواهدداد،مگرآن زمان که ‌توآوازمان رادوباره‌ سر دهی.