
شهرپرندههاکجاست؟وقتی طلوع سردادمن آن بالابودم،درست نزدیک آسمان،پشت دستان شیشهای تو،محوخودتوبودم.توخوب می دانستی کهمن چهبازی غریبی راشروع کردهام،توآبی ترازآسمانی یاشایدنیلی ترازدریاومن بههرچهرنگ آبی بودحسودی می کردم.دستانم راکناردستانت گذاشتم مثل دیوانههاثانیههارامی شمردم ومی بوییدم وتمام می شد،دوبارهمی شمردم ومی بوییدم وتمام می شدومی دیدم کنارتوحتی بازهم دل من کوچک وتنگ است.نمی دانم چراهرچوخواستم دلم رابزرگترکنمتاتودرآن جای بگیری نتوانستم،شایدبهخاطرروح بزرگ توبود.توبهمن زل زدهبودی ومن چشم هایم رابهتووتوهنوزنمی دانستی من چهبازی غریبی راشروع کردهام.دردستان آبی ات همهی معصومیت زندگی رادیدم ودلم لرزید،دلت هم مثل دریاشبی بود،اصلا"انگارتکهای ازآسمان بودی کهروی زمین افتاده بودآنهم درست درقلب تو.من باهمهی سبزی دنیاتمامی حرمت آن دستهای آبی رادیدم وتازه فهمیدم خداهم آبی ست.شهرپرندهها همان چشمان توست....

۱ نظر:
با سلام
نوشته ی زیبا و قشنگی بود
یا حق
ارسال یک نظر