۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه



درگوشه‌ای خلوت

کودکی آرام،

دوچشمان سیاهش رابرحضورسنگین مردمان خسته‌ی غمگین

نقش بسته‌

خوب می داند که ‌دیگر

هیاهوونیازش

همدمی یکرنگ نیست

وآنی که‌آرزوها ووجودش را

چوجان جانان می پایید

رخت بربسته

‌ووجودش ازوجودواقعی

خالی ست!

وخیالش آنچنان باخاطراتش خوش

که‌گویی همه‌ را

همه‌ وهمه ‌رادرخواب می دیده‌.

ناگهان،

صدای زجه ‌ودردی

روح کوچکش رابه‌خودآورد

،به‌خودآمدوخواند

مونس اوقات غمگین خیالش را!

ولی افسوس،

که ‌باچند حرف خوب وزیرکانه

‌خیال خوب مادرراربودند

واو.....

ذهن آشفته ‌وحیران خودش را

بعدازاین اوضاع ووضع وحال ما،

چه ‌بودست وچه ‌خواهد شد؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست: