
تنهاآمدم،تنهای تنها،هیچکس حتی ذرهایی همراهم نبود.تنهادنیارادیدم،تنهادستانت راحس کردم وتنهاباتوخوگرفتم.تنهای تنهابه تواندیشیدم،تنهاتوراخواستم،تنهای تنهابه سرانجام تووفردایت فکرکردم،تنهاپایان کارمان رادیدم،تنهای تنها.
تنهادلم راباتوقسمت می کنم،تنهادستانم رابه تومی دهم وتنهاتورالمس می کنم.تنهای تنهاخواهم بود.تنهایی بامن هم خانه شده،بردلم،برلوح تقدیرم تنهایی حک شده.تنهامی نشینم،تنهای تنها،تاتنهاتورامی بینم،برای رسیدن به توتنهای تنها،تاتنهاتوراببینم.برای رسیدن به توتنهای تنها.افکارم تنهابرای تو،جسمم،روحم،تنهابرای تو.پس خودم می مانم تنهابرای تو....
تنهابرای حسین عزیزم که تنهاواژهی زندگی من است

۲ نظر:
سلام ، با این حس نوشتن، چرا تنهائی
چرا با وجود اینهمه دوستان خوب و مهربان که در اطرافمان هست. باز دم از تنهائی می زنی ؟
بهتر نیست رنگ وبلاگت رو با یک رنگ دیگه عوض کنی؟
البته ببخشید ها.
عالی است. ممنونم.
امیدوارم که دلت نیز همیشه شاد و سرحال باشد.
ارسال یک نظر