می دانی؟
عشق ماهنگامی به دنیاآمدکه آنسوی دیوارهاوبادهاوشب وزمین بود،وازاین روست کهخاک وبادوابروباران نام تورامی دانند.من وتوتنهااین رانمی دانستیم که هنگام عشق کی غرق شدیم؟
توبابهاروگلهایش روییدی،ازاین روست وقتی ازکنارگلهاردمی شوی،گلبرگهاتورامی خوانند.همهاین رامی دانند،مارازی نداریم،همهمی دانند،نبودن توقطع نفس های من است!همه میدانندمن باتوروییدم وتوبابهار،بی آنکه نه من بدانم ونه تو!
می دانی؟
به بهانهی توگل وآسمان وهمه نزدیک من است ومن چیزی برای زمستان عوض نخواهم کرد. می بینی اکنون چگونه همچوآتش درمیان زمستان،روزهایش راآتش میزنم تاتوبازگردی؟
بی توقلب من هرگزنغمهایی سرنخواهدداد،مگرآن زمان که توآوازمان رادوباره سر دهی.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر